رضا قلى خان ( هدايت )

87

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كرديده و عالم به همه صنايع و حروف بوده و از او و حوّا اولاد بسيار بهم‌رسيده سياست ملك را بكيومرت و ترويج شرايع را بشيس محوّل فرمود و ملوك از اولاد او و انبيا از نسل شيس عليه السّلام بوجود آمدند چنان كه حجّة الاسلام محمد غزالى در سير الملوك شرح داده است آدم‌پيرا با پاى پارسى و ياى حطى و راى بىنقطه با الف كشيده يعنى پيرايندهء آدم و پيراينده پاك‌كننده و زينت‌دهنده را كويند و از اسماى پارسى آللهى است و صاحب برهان كويد بكنايه كامل مكمّل را توان كفت كه تربيت آدمى كند و او را از صفات ذميمه به پيرايد آده بر وزن جاده دو چوب بلند است كه در زمين فرو برند و چوب ديكر بعرض بر بالاى آن دو چوب بندند تا كبوتران و امثال آن بر آن نشينند سنجرى كفته شعر فلك چو برج كبوتر كبوترانش نجوم * ميان برج خط استواست چون آده آديش با دال مكسور و ياى معروف بمعنى آتش زيرا كه تبديل تا و دال در لغت عجم جايز است و آتش بفتح تا چنان كه مشهور است غلط است حكيم انورى كفته شعر كر كند چوب آستان تو حكم * شحنهء چوبها شود آديش و در لغت تركى دال و تا بيكديكر تبديل مىيابند چنان كه تاش و داش و غيره در فرهنك جهانكيرى و رشيدى چنين تصحيح شده اما صاحب فرهنك مهامانى ؟ ؟ ؟ اديش را بمعنى چوب آستانه دانسته و خطا است آدنيده بمعنى قوس و قزح و آن را ارفنداك هم كفته‌اند حكيم رودكى راست شعر علم ابر و تندر بود كوس او * كمان آدنيده شود ژاله تير حكيم اسدى كفته شعر كمان ار فنداك شد ژاله تير * كل غنچه بيكان زده آبكير نمايش هشتم در الف غير ممدوده اداك بمعنى جزيره يعنى خشكى ميان آب ادرام درفشى كه نمدزين به آن دوزند بحذف الف دويم هم آمده ادرفن به وزن قلم‌زن علّتى كه به عربى قوبا نامند ادمن مشك خالص كه به عربى اذفر خوانند شعر صدرى كه نسيم خلق او عطر * قطاع دهد بمشك ادمن ادوس علّت شبكورى و ضعف چشم ادهجا بوته پرخاريست كه چنان بر جائى بچسبد كه جدا كردن آن مشكلست اديان چارپاى رونده اديم ديم يعنى روى و آن را ديم نيز كويند نمايش نهم در الف ممدوده با ذال معجمه آذر بفتح ذال معروف است و ارباب فرهنك آن را دال غير منقوطه دانند و مضموم خوانند همانا چون فارسيان بر زبر دال نقطه مىنهاده‌اند بعضى كمان كرده‌اند كه دال ذالست صاحب جهانكيرى كويد پيرى از زردشتيان كاه تحقيق لغات با من مصاحبت داشت و كتاب زند و پازند و وستا خوانده مىشد در كلّ لغات كه لفظ آذر بود بدال و آن را هم مضموم مىخوانده مىكفته در اين كتب آذر بدال منقوطه نيامده است و بعضى متوسطين در قوافى قصايد بفتح قافيه كرده‌اند و مشهور شده است انورى كفته شعر ساغرش پربادهء روشن چنان آيد به چشم * كز ميان آب روشن بر فروزى آذرى و ديكر نام فرشته‌ايست موكل بر خورشيد و تدبير مصالح روز آذر و ماه آذر به دو متعلّق است و نام ماه نهم پارسى و روز نهم از آن ماه و پارسيان را بعدد كواكب سبعه هفت آتشكدهء نامى بوده و هريك را بستارهء مخصوص نسبت مىداده‌اند و تفصيل آن قواعد در دبستان المذاهب مبسوط است آذرآبادكان نام آتشكده تبريز بوده و به همين جهة آن ولايات را آذرآبادكان خواندند و آذرباد و آذربايكان نيز كويند و كويند آذرباد نام موبدى آن را بانى بوده بنابراين منسوب به او دارند آذرآئين نام آتشكدهء چهارم است و بعضى آن را آذرآبتين كويند خوانده‌اند و منسوب به پدر فريدون كرده‌اند آذربرزين نام آتشكده ششم است كه برزين‌نام از خلفاى زردشت در فارس بنا نهاده بود وجهى ديكر نيز درين نام ضبط كرده‌اند آذرپژوه نام حكيمى فرزانه بوده در عهد انوشيروان از شاكردان بيواسطه بزركمهر كه بوذرجمهر معرب آنست و او به خواهش انوشيروان بر رساله زوره ابراهيم زردشت كه به زبان پهلوى بود شرحى نوشته و آن رساله اينك در كتب من